سالی که گذشت...
به همین سادگی و سرعت تمام شد !؟... مثل یک چشم بر هم زدن ؟!! سیصد و اندی روز ، زندگی اش کردم و حالا انقدر دور به نظر می رسد ..... وقتی بر می گردم و به آن می نگرم ... دوستش دارم ... نه اینکه تلخ نبوده باشد نه اینکه سختی نکشیده باشم ، نه اینکه تمامش خوشی وسلامتی بوده باشد ... اما ...این روزها که نگاهم بلوغ بیشتری پیدا کرده است می بینم که دوستش دارم ...... می بینم که مواهبش و برکاتش بیشتر به یادم مانده است ...... می بینم که اگر تلخی ای بوده در شیرینی درایت ما حل شده... نگاه می کنم به لحظاتی که درد کشیده ام ، به لحظات سخت ناخوشی و می بینم در صبوری و تاب و تحمل ما رنگ باخته است ... نه اینک...
نویسنده :
مامی
22:20
با تو زیبا میشود هر سال من....
نوروز امسال هم درکنار پدرجون ومادر جون آغاز شد.چند ساعت قبل سال تحویل راهی شمال شدیم و حدودای عصر بود که رسیدیم.نم نم بارون،هوای عالی،درختای سبز و سر به فلک کشیده و صدای آبشار پشت خونه پدرجون همیشه برامون لذت بخش بوده و هست...نازنین مادر ،شما که انگار پا به یه دنیای دیگه گذاشته بودی و سر از پا نمیشناختی و این چند روز واقعا لذت بردی و زندگی کردی.همراه پدرجون به خونه باغ رفتیم و شما با دیدن گوساله ناز و کوچولویی که تازه بدنیا اومده بود کلی خوشحال شدی.تمومی حیوونات اهلی رو ازنزدیک دیدی و لاک پشتی که سر مسیرمون بود رو بادستت لمس کردی.داخل رودخونه کلی سنگ پرت میکردی و از صدای تالاپ اون ذوق میکردی وبه ما میگفتی دیدی دَنگ پَت کَدم تو توتخونه؟(دی...
نویسنده :
مامی
19:12
آرایشگاااااااااااااااه !!!!!
پسرم این بار به همراه بابایی به آرایشگاه رفتی و موهای نازنینت رو مرتب کردی و خوشگل به خونه برگشتی.فرشته ها هم خبر آوردن که برخلاف دفعه قبل که کلی بی قراری کردی،این سری آروم بودی و اصلا نترسیدی.برای همین هم فرشته ها شما رو تشویق کردن و برات یه ماشین پلیس هدیه آوردن ...
نویسنده :
مامی
21:45
پسرک سنتی من
همدل
کیستی تو؟؟؟؟ ای بهترین داشته ام!!! لذت بودنت را قدر دانم....شکر که هستی.... همدلی کردی با دل من... همدلت هستم تا بی نهایت.... ...
نویسنده :
مامی
21:24
کتابخونه
وقتی که سنجد خان عضو کتابخونه میشه وکتاب به امانت میگیره!!!! ازاونجا هم با اصرار مامانش رو به پارک میبره وسعی داره سرسره رو ازاینطرفی بره بالا!!! ...
نویسنده :
مامی
12:23


