فرخنده باد سالروز شکفتنت
سلام پسر نازنینم گفتم برایت بنویسم از آنچه در دل دارم و نمی توانمبگویم.. شاید مجالی نباشد که برایت بگویم ...نمی دانم که اصلا این دلنوشتهروزی چشمهای زیبای تورا زیارت خواهد کرد یا نه.. نمیدانم آن روز ها کجاییو شبها در آغوش کدام یار آرامش را در می یابی و صبح ها با نسیم نفس کدامدوست به پا خواهی خواست ولی مهم اینست که الان شبها را با گرمای آغوش تومی آغازم و صبح ها با صدای نفس تو روز را از سر می گیرم زمانیکه خبر آمدنت را شنیدم شوقی سراسر وجودم را فراگرفت شوقی همراه باترس ... عشقی همراه با وحشت چرا که باید اسباب پذیراییت هرچه سریعتر مهیامیشد ....خیلی دوست داشتم اولین کسی باشم که ترا میبینم ....زمانیکه برای اولین بارنگاهت را به روی م...
نویسنده :
مامی
14:39


